X
تبلیغات
رایتل

خانوم

1395/06/02 ساعت 14:09

با بی حوصلگی تلفن را برمیدارم.شهناز است.صدایش درد دارد.می پرسم: چیزی شده؟ .جواب می دهد حالم خوب نیست.به مامانت بگو بیاد اینجا.

به مامان می گویم.نمی تواند.خودم می روم.کتاب" دوست داشتم کسی منتظرم باشد "را که این روز ها در دست دارم را بر میدارم و می روم.می دانستم آبله مرغون گرفته است.زنگ در را میزنم.وارد آسانسور می شوم.طبقه سه.در خانه باز است.بی حال افتاده است.اوضاع بدتر ازآن  است که تصورمیکنم.نگران میشوم.هشدار می دهد که نزدیک من نیا.می گویم که قبلا آبله مرغون گرفته ام.حال و احوالش را می پرسم.می پرسم دکتر چه گفته.جوابی می دهد که اکنون به یاد ندارمش.ساعت حدودا یازده است.نان سنگک روی اپن را با قیچی می برم.شیر را روی لیوان  می ریزم و با پنیر برایش می برم.تشکر میکند.باقی نان را جمع میکنم.میگذارم فریزر.با خود فکر میکنم که ما در خانه فقط نان لواش را فریزر میگذاریم و نان سنگک را هر وقت خواستیم بخوریم میخریم.شهناز این لابه لا حرف میزند.آنقدر درد می کشد که نمی تواند دست هایش را حرکت دهد.بهش می گویم :

-خوب شد آبله مرغون گرفتی.وگرنه سر پیری میخواستی چیکار کنی؟

جواب می دهد:

- سر پیری؟(میخندد)مگه پیر نیستم؟؟؟

جواب نمی دهم .پنجاه سالش هست.جوان نیست.پیر هم نیست.

می گویم:

-خوب شد که باز آبله مرغون گرفتی. مگه عمه ی بابام نبود زونا گرفت و مرد؟؟؟؟

قرص ها را همراه یک لیوان آب می برم.از دارو بدش می آید .تعریف می کند که از بچگی از دارو بدش می آمده.پدرش وقتی مریض بوده مجبورش میکرده که داروهایش را بخورد اما او میگفت که ازگلویش پایین نمی رود.و پدرش هم در جوابش می گفته که چطور یک لقمه بزرگ از گلویت پایی می رود اما قرص پایین نمی رود؟

شهناز ادامه می دهد :الان که این ها را براش(پدرش)تعریف میکنم ؛ می خنده.برای همین من هم خیلی به شکوفه زورنمی کنم که حتما قرص هاش رو بخوره.

دراز می کشد که استراحت کند.ظرف ها را می شویم.روی مبل کنار کتابخانه می نشینم و کتابم را می خوانم.بعد از آن به کتابخانه پسرش نگاه میکنم.کتابخانه ای که بعد از ازدواجش بیشتر از نیمی از آن را با خود برد و بقیه را گذاشت خانه پدری اش.به کتاب ها نگاه میکنم:شوهر آهو خانم.مجموعه اشعار سیمین بهبهانی.انگیزهای روانی ژان پل سارتر.جنس دوم سیمون دوبووار.خاطرات اعتماد السلطنه.تهران مصور.حقوق مطبوعات.جلد های امثال و حکم دهخدا و...........و یک کتاب از مسعور بهنود.یادم افتاد پند روز پیش بین کتاب های دست فروش های انقلاب کتاب" خانوم "مسعود بهنود را دیدم و به نظرم جالب آمد.اما نخریدم.

یادم می افتد هنگامی را که خانه شان درست بغل خانه ما بود.خانه سه طبقه که پسرش طبقه سوم بود.اتاق او با حجم انبوهی از کاغذ , کامپیوتر؛ دستگاه چاپ  , کتاب خانه خیلی خیلی بزرگش و کاکتوس هایی که روی لبه پنجره گذاشته بود.فضای اتاقش و طرز زندگی کردن او بود که مرا با دنیای عجیب خواندن و کتاب و روزنامه آشنا کرد.

اتاقش دو پنجره  داشت .همیشه روشن بود و شلوغ.هر ورقی که در نظر بقیه شاید آشغال باشد برای او مهم بود به همین دلیل کسی اتاقش را تمیز نمی کرد.حتی ورقه را بلند نمی کردندتا سرجایش بگذارند حداقل.او همیشه میگفت که در بی نظمی اش نوعی نظم وجود دارد.دوران بیست و خورده ای سالگی هایش موهایش فر بود.شکم داشت.و در بعد ها موهایش را کوتاه کرد.و در عروسی اش مانندهمه  پسرهای دیگر که در روز عروسی شان کروات میزنند و کت وشلوار می پوشند, شد.

باز به کتاب خواندن مشغول میشوم.کتاب دوست داشتم کسی منتظرم باشد اولین کتابی است که از آنا گاوالدا می خوانم.مجموعه داستان است.این داستان در مورد روز مرخصی یک سرباز است.همینطور میخوانم.از این داستان به آن داستان.تا داستان نخ بخیه.دیگر ادامه نمی دهم.شهنازبه خواب عمیقی رفته است. حالا ساعت دوازده و نیم است.اولین روز تعطیلی ام بعد مدرسه.میخواستم درس بخوانم و به کارهایم برسم حالا از همه شان عقبم.کمی در خانه می چرخم.در نهایت لباس هایم را می پوشم.شالم را می اندازم.شهناز که خواب است هنوز.در راهرو ایستاده ام.در را باز میگذارم.دکمه اسانسور را میزنم.کفش هایم را میپوشم.وقتی آسانسور رسید به او که خوابیده نگاه می کنم.در را می بندم و برمی گردم خانه.

با خودم تکرار میکنم:آبله مرغون.آبله مرغون..چه کلمه ی عجیبی است.انگار اصلا همچنین کلمه ای وجود ندارد.بعضی موقع ها در مورد کلمات برایم این موضع پیش می آید.کلمه انگار رنگ می بازد.انگاز اصلا وجود نداشته  و من از خودم ساختمش.هرچقدر تکرار میکنم به جای اینکه آشناتر باشد؛ غریب تر می نماید.مثلا همین چند وقت پیش گفتم:عطیه...عطیه...عطیه...واقعا اسم من عطیه است؟چرا آشنا نیست؟؟؟چرا غریبه است؟؟

و "عطیه" رنگ باخت.

نظرات (2)
1395/06/11 ساعت 00:04
اومدی بلخره :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینو من باید به شما بگم که:)))
یهو ول کردی و رفتی.اومدی ولی.این مهمه.
1395/06/02 ساعت 14:18
روزتون پر از رنگهاى قشنگ، پر از خبرهاى خوب، سرشار از انرژى مثبت و یه عالمه لبخند خیلی افتخار میدید پیش من هم بیاین
96518
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد